+ - x
 » از همین شاعر
 ناآمده سیل تر شدستیم
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 مرگ ما هست عروسی ابد
 شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی

 » بیشتر بخوانید...
 فصل گل در بهار می درکش
 هاتفی از گوشه میخانه دوش
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 دوران انتقالی
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 کوکنار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سیر گشتم ز نازهای خسان
کم زنم من چو روغن به لسان
بعد از این شهد را نهان دارم
تا نیفتند اندر او مگسان
خویش را بعد از این چنان دزدم
که نیابند مر مرا عسسان
هر زمان جانب دگر تازم
بی رفیقان و صاحبان و کسان
ای خدا در تو چون گریخته ام
این چنین قوم را به من مرسان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *