+ - x
 » از همین شاعر
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 روم به حجره خیاط عاشقان فردا
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 آمدم باز تا چنان گردم
 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من

 » بیشتر بخوانید...
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 گردن خم نمی کنم
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 تن کهنه قصر بلخم
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو
مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو
با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای
زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو
نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو
راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو
ای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو
راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو
در طلبم خیال تو دوش میان انجمن
می نشناخت بنده را می نگریست رو به رو
چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را
گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو
عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو
گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان
ز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو
گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهان
حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو
لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا
آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو
گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن
من نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو
حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا
هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو
دست کز آن تهی بود گر چه شهنشهی بود
دست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو
خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد
آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

پوریا:

سلام خسته نباشید دوست عزیز ممنون از شعر های زیبای مولانا واقعا زیباست.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *