+ - x
 » از همین شاعر
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 اگر عالم همه پُر خار باشد
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 من پار بخورده ام شرابی

 » بیشتر بخوانید...
 کبریت شکسته ء غروب
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 اندر مذمت انواع آزادی
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو
مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو
با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای
زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو
نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو
راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو
ای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو
راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو
در طلبم خیال تو دوش میان انجمن
می نشناخت بنده را می نگریست رو به رو
چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را
گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو
عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو
گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان
ز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو
گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهان
حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو
لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا
آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو
گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن
من نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو
حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا
هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو
دست کز آن تهی بود گر چه شهنشهی بود
دست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو
خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد
آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

پوریا:

سلام خسته نباشید دوست عزیز ممنون از شعر های زیبای مولانا واقعا زیباست.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *