+ - x
 » از همین شاعر
 کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
 در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
 ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 اگر تو عاشقی غم را رها کن

 » بیشتر بخوانید...
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
لایق این کفر نادر در جهان زنار کو
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان
تا در خمخانه می تازد ولیکن بار کو
سوی بی گوشی سماع چنگ می آید ولیک
چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
چونک او بی تن شود پس خلعت جان آورند
کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو
کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است
در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو
چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشق
طرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو
رنگ بی رنگی است از رخسار عاشق آن صفا
آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو
آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کو
کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو
صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است
در حریم سایه آن مهتر اخیار کو
شمس حق و دین خداوند صفاهای ابد
در شعاع آفتابش ذره هشیار کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *