+ - x
 » از همین شاعر
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 ای درآورده جهانی را ز پای
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
 یار ما دلدار ما عالم اسرار ما
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 در خانه خود یافتم از شاه نشانی
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم

 » بیشتر بخوانید...
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
 دیریست که من گمشده در راه توستم
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 زنده گی
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
  شیرین هوس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
درافکند دم او در هزار سر سودا
بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت
من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
اگر زمین به سراسر بروید از توبه
به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد
علو موج چو کهسار و غره دریا
میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست
که نیست لایق آن روی خوب از آن بازآ
مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش
که کارهای تو دیدم مناسب و همتا
چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق
ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
حلاوتیست در آن آب بحر زخارت
که شد از او جگر آب را هم استسقا
خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد
چو درد عشق قدیمست ماند بی ز دوا
وگر دوا بود این را تو خود روا داری
به کاه گل که بیندوده است بام سما
کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش
چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا
چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه
میان زهرگیاهی چرا چرند چرا
دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست
به جان جمله مردان بگو تو باقی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *