+ - x
 » از همین شاعر
 در وصالت چرا بیاموزم
 ببسته است پری نهانیی پایم
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 بیا ای رونق گلزار از این سو

 » بیشتر بخوانید...
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
 مهتاب بارانک
 رسوا
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 چلو
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 عشق باطله
 بخود باز آ او دامان دلی گیر
 امتداد شکیبایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای
چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را
ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *