+ - x
 » از همین شاعر
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 آن مایی همچو ما دلشاد باش
 ای سر مردان برگو برگو
 غدرالعشق فزلت
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

 » بیشتر بخوانید...
 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
 راگ وسواس
 زمانه کج روشان را به بر نکشید
 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
 رنگ انگشتان
 سرود نان
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 هر راز که اندر دل دانا باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو
این بکند زهره که چون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو
خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
در عوض آنک گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو
از تو رخ همچو زرم گاز یافت
می رسدم گر بکنم ناز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
می رسدم خلعت و اعزاز نو
خلعت نو بین که به هر گوشه اش
تازه طرازی است ز طراز نو
پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
مرد قناعت که کرم های تو
حرص دهد هر نفس و آز نو
می به سبو ده که به تو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو
رنگ رخ و اشک روانم بس است
سر مرا هر یک غماز نو
گرم درآ گرم که آن گرمدار
صنعت نو دارد و انگاز نو
بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق
جامه کهنه ست ز بزاز نو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *