+ - x
 » از همین شاعر
 بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 کسی کو را بود در طبع سستی
 هر چند که بلبلان گزینند
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 ای دلارام من و ای دل شکن
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

 » بیشتر بخوانید...
 شعر بلند اندام تو
 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
 مادرکم
 صبر سنگ
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 تو رونقی به نغمه غیجک می شوی
 باران
 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری
چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله
کوه از او سبک شده مغز از او گران شده
روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله
پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی
قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله
تازه کند ملول را مایه دهد فضول را
آنک زند ز بی رهه راه هزار قافله
پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده
دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله
هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد
هر که نخورد تا رود جانب غصه بی گله
غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق
نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله
هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد
آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *