+ - x
 » از همین شاعر
 درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 آه از عشق جمال حوریی
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 بخش هفتم
 دل من که باشد که تو را نباشد
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 خدایا مطربان را انگبین

 » بیشتر بخوانید...
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 هاتفی از گوشه میخانه دوش
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 می وزد باد
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 بهار من
 در طریق عشق خام افتاده ام
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم
دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را
ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون
کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را
چون نور آن شمع چگل می درنیابد جان و دل
کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را
جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد
این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را
عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقا مگس
ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را
کو آن مسیح خوش دمی بی واسطه مریم یمی
کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را
دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی
کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را
تن را سلامت ها ز تو جان را قیامت ها ز تو
عیسی علامت ها ز تو وصل قیامت وار را
ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد
آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی
لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را
شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را
صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را
بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده
وز شاه جان حاصل شده جان ها در او دیوار را
باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون
منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند
یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را
مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او
گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را
عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین
پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را
ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین
کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را
در پاکی بی مهر و کین در بزم عشق او نشین
در پرده منکر ببین آن پرده صد مسمار را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *