+ - x
 » از همین شاعر
 گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
 ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
 قرابه باز دانا هش دار آبگینه
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 آن سفره بیار و در میان نه
 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
 مرا گویی چه سانی من چه دانم

 » بیشتر بخوانید...
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 قشلاق زاده ام
 یک واپسین درود
 خسته
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 ابریشم و عصل
 به تو سلام می کنم
 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن یار غریب من آمد به سوی خانه
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
یاران وفا را بین اخوان صفا را بین
در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه
ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین
بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه
امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی
از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه
پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود
خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
من باز شکارم جان دربند مدارم جان
زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه
قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد
رو با دگری می گو من نشنوم افسانه
من دانه افلاکم یک چند در این خاکم
چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه
تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی
یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه
ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق
ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه
بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو
وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این
صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید
زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *