+ - x
 » از همین شاعر
 بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 طوبی لمن آواه سر فاده
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 ز اول بامداد سرمستی
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود

 » بیشتر بخوانید...
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 عشق تو نهال حیرت آمد
 کفران
 میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 زن
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی می داد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده
با این که می نداند چون جرعه ای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *