+ - x
 » از همین شاعر
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 زان ازلی نور که پرورده اند
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 کس با چو تو یار راز گوید
 ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
 یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید

 » بیشتر بخوانید...
 جنگجوی پیر
 سکوت من زیباست
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 گفتگویی با دل
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 اگر خونین دلم یاقوت گردد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی
هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری
فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت
فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری
زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش
هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا
صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *