+ - x
 » از همین شاعر
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
 بیچاره کسی که زر ندارد
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 اگر درد مرا درمان فرستی
 ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 نغمه ی روسبی
 دختر خورشید
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 دموکراسی
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 چراغ اندیش
 زمانه کار او را میبرد پیش
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی
هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری
فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت
فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری
زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش
هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا
صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *