+ - x
 » از همین شاعر
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 از سوی دل لشکر جان آمدند
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی

 » بیشتر بخوانید...
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 بدرود
 بی تو یک شب دختر رویا شدم
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 حرف آخر
 فرار
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 توکلت علی الله می روم يار
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی
هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری
فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت
فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری
زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش
هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا
صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *