+ - x
 » از همین شاعر
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 رفت عمرم در سر سودای دل
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد

 » بیشتر بخوانید...
 چهار بیتی ها
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 گفت و گویم با شعر
 الا ای رهگذر
 در پرده اسرار کسی را ره نیست
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی
هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری
فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت
فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری
زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش
هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا
صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *