+ - x
 » از همین شاعر
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 پیش جوش عفو بی حد تو شاه
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
 دگربار این دلم آتش گرفتست
 میر شکار من که مرا کرده ای شکار
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 ای چشم و چراغ شهریاری

 » بیشتر بخوانید...
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 کوچ
 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 یارب دردی که ناله آغاز کنم
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 ولی اینگونه نی
 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
در هیچ مسجد مکر او نگذشته سجاده ای
خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او
وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده ای
زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما
بشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده ای
در کار مشکل می کند در بحر منزل می کند
جان قصه دل می کند کو عاشقی دل داده ای
دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو
نی چون تو گوشه گشته ای در گوشه ای افتاده ای
در غصه ای افتاده ای تا خود کجا دل داده ای
در آرزوی قحبه یا وسوسه قواده ای
شرمی بدار از ریش خود از ریش پرتشویش خود
بسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده ای
خوب است عقل آن سری در عاقبت بینی جری
از حرص وز شهوت بری در عاشقی آماده ای
خامش که مرغ گفت من پرد سبک سوی چمن
نبود گرو در دفتری در حجره ای بنهاده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *