+ - x
 » از همین شاعر
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 غدرالعشق فزلت
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 با دل گفتم چرا چنینی
 به جان تو که سوگند عظیمست
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 عاشقان پیدا و دلبر ناپدید

 » بیشتر بخوانید...
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 پرنده
 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
 از آنسوی هستی
 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 با سماجت یک الماس
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
 مرا از منطق آید بوی خامی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
در هیچ مسجد مکر او نگذشته سجاده ای
خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او
وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده ای
زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما
بشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده ای
در کار مشکل می کند در بحر منزل می کند
جان قصه دل می کند کو عاشقی دل داده ای
دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو
نی چون تو گوشه گشته ای در گوشه ای افتاده ای
در غصه ای افتاده ای تا خود کجا دل داده ای
در آرزوی قحبه یا وسوسه قواده ای
شرمی بدار از ریش خود از ریش پرتشویش خود
بسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده ای
خوب است عقل آن سری در عاقبت بینی جری
از حرص وز شهوت بری در عاشقی آماده ای
خامش که مرغ گفت من پرد سبک سوی چمن
نبود گرو در دفتری در حجره ای بنهاده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *