+ - x
 » از همین شاعر
 کی باشد اختری در اقطار
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 رضیت بما قسم الله لی
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما

 » بیشتر بخوانید...
 زیبا در زندان
 عقلنامه
 بدرود
 کوچه ی معشوق
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 پرتگاه
 معامله
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود
پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *