+ - x
 » از همین شاعر
 چهارم
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 چو بربندند ناگاهت زنخدان
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 ز ما برگشتی و با گل فتادی
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 اندرآ با ما نشان ده راستک

 » بیشتر بخوانید...
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 زمستان کابل
 از دل جنگل انبوه ...
 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 پشت دیوار
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود
پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *