+ - x
 » از همین شاعر
 ای دلارام من و ای دل شکن
 دلا رو رو همان خون شو که بودی
 ای خدا این وصل را هجران مکن
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 زندگانی صدر عالی باد
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 عشق را جان بی قرار بود
 وجود من به کف یار جز که ساغر نیست

 » بیشتر بخوانید...
 جهنم در جزیره
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 اگر یار مرا دیدی به خلوت
 چرا
 یک روز
 پاییز
 آبستن غروب
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 گلهای اطلسی
 شکست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *