+ - x
 » از همین شاعر
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 پیشتر آ روی تو جز نور نیست
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 ساربانا اشتران بین سر بسر قطار مست
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم

 » بیشتر بخوانید...
 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
 حال دل با تو گفتنم هوس است
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 ملت من
 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
 طعنۀ خنده
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 ز در درآ و شبستان ما منور کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *