+ - x
 » از همین شاعر
 گر تنگ بدی این سینه من
 اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 ساربانا اشتران بین سر بسر قطار مست
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

 » بیشتر بخوانید...
 غزلی در نتوانستن
 چهار بیتی ها بخش دوم
 مرهون بعثت
 با سماجت یک الماس
 راپورهای واصله امپورت می شود
 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 هر یک چندی یکی برآید که منم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *