+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 دیر آمدۀ ، سفر مکن زود
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز
 بیا دل بر دل پردرد من نه
 خدایگان جمال و خلاصه خوبی
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را

 » بیشتر بخوانید...
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 رسول فجر
 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
 آن دست ِ دیروزین
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 کچری قروت
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 هدیه
 مردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *