+ - x
 » از همین شاعر
 پنجم
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 ای خیالت در دل من هر سحور
 گل خندان که نخندد چه کند
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم

 » بیشتر بخوانید...
 دیدار تلخ
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 صلح کل
 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز
 مه من بخت نکو فال دارد
 پریشان هر دم ما از غمی چند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او
الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی
ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش
هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی
ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان
ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی
ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه
روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی
همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی
چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی
فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد
کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی
چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی
در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی
گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی
تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی
همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی
بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان
گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *