+ - x
 » از همین شاعر
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
 بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 چون آینه رازنما باشد جانم
 حکم البین بموتی و عمد
 هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو

 » بیشتر بخوانید...
 سیب
 بهار را باور کن
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 اسیر
 شبانه
 ای ستاره ها
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 شاعر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او
الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی
ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش
هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی
ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان
ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی
ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه
روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی
همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی
چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی
فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد
کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی
چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی
در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی
گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی
تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی
همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی
بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان
گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *