+ - x
 » از همین شاعر
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 هر آن دل ها که بی تو شاد باشد
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 گر تو را بخت یار خواهد بود
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 به روح های مقدس ز من سلام برید

 » بیشتر بخوانید...
 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
 سرنوشت
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
 آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
 سیگار
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 زمستان کابل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
الا ای کان کان کان چو با مایی چه می ترسی
ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می رو
به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی
چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو
چه جنس و نوع می جویی کز این نوعی و زین جنسی
اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری
که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *