+ - x
 » از همین شاعر
 برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 چند از این راه نو روزگار
 ما عاشق و بی دل و فقیریم
 راز چون با من نگوید یار من
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره

 » بیشتر بخوانید...
 تعبیر بی خوابی
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 مباد
 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی
در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی
اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده
سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی
قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن
به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی
بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان
که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی
بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن
بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی
بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین
چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *