+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
 ایها النور فی الفاد تعال
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 دیدی که چه کرد آن پری رو
 راز چون با من نگوید یار من
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 هر کجا بوی خدا می آید

 » بیشتر بخوانید...
 بوزینه و انسان
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 گل شب بو زنم در گیسوانم
 یک سایه نوازش
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
 نگاه تست شمشیر خدا داد
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی
در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی
اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده
سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی
قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن
به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی
بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان
که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی
بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن
بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی
بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین
چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *