+ - x
 » از همین شاعر
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 دیدی که چه کرد آن یگانه
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 آوخ آوخ چو من وفاداری
 برخیز و بزن یکی نوایی
 از سوی دل لشکر جان آمدند
 صنما بیار باده بنشان خمار مستان

 » بیشتر بخوانید...
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 همسایه
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی
در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی
اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده
سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی
قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن
به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی
بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان
که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی
بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن
بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی
بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین
چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *