+ - x
 » از همین شاعر
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
 پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا

 » بیشتر بخوانید...
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 رونق عهد شباب است دگر بستان را
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 دیوارها
 ترا در خواب دیدم گریه کرده
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالم که می بینی وزان نالم که می دانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می رانی
چه بس بی باک سلطانی همین می کن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان ها بنگر
درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی ز مردان می برد نامی
نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی باکان
که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی
تو باخویشی به بی خویشان مپیچ ای خصم درویشان
مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی
که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی
ز آتش برکند تیزی به قدرت های ربانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *