+ - x
 » از همین شاعر
 چون خانه روی ز خانه ما
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 ای ساقی باده معانی
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

 » بیشتر بخوانید...
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 می وزد باد
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
 ز دل نقش جمالت در نشی یار
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 از نفرتی لبریز
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 تباهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالم که می بینی وزان نالم که می دانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می رانی
چه بس بی باک سلطانی همین می کن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان ها بنگر
درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی ز مردان می برد نامی
نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی باکان
که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی
تو باخویشی به بی خویشان مپیچ ای خصم درویشان
مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی
که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی
ز آتش برکند تیزی به قدرت های ربانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *