+ - x
 » از همین شاعر
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 روز ما را دیگران را شب شده
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو

 » بیشتر بخوانید...
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 بی بازگشت
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 پاییز
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
 سُهشی
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 صبر تلخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم فانی و غرقه در ثبوتی
به دریاهای حی لایموتی
مگر من یوسفم در قعر چاهی
مگر من یونسم در بطن حوتی
وجود ظاهرم تا چند بینی
که اطلس هاست اندر برگ توتی
فقیرم من ولیکن نی فقیری
که گردد در به در در عشق لوتی
ز بهر قهر جان لوت خوارم
بمالیده چو جلادان بروتی
به غیر عشق شمس الدین تبریز
نیرزد پیش بنده تره توتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *