+ - x
 » از همین شاعر
 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی
 بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 بیست و سوم
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
 گفتی که گزیده ای تو بر ما
 بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت

 » بیشتر بخوانید...
 یک اتفاق ساده
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 رهروان روز
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 آوازش را تکانده بود
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 در رزم زندگی
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم فانی و غرقه در ثبوتی
به دریاهای حی لایموتی
مگر من یوسفم در قعر چاهی
مگر من یونسم در بطن حوتی
وجود ظاهرم تا چند بینی
که اطلس هاست اندر برگ توتی
فقیرم من ولیکن نی فقیری
که گردد در به در در عشق لوتی
ز بهر قهر جان لوت خوارم
بمالیده چو جلادان بروتی
به غیر عشق شمس الدین تبریز
نیرزد پیش بنده تره توتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *