+ - x
 » از همین شاعر
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 ای عارف خوش کلام برگو
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 شب شد و هنگام خلوتگاه شد
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 سلام علیک ای مقصود هستی
 به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
 مهتاب برآمد کلک از گور برآمد

 » بیشتر بخوانید...
 باغ جمال
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 وگاهی زندگی پرواز را ماند
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 خیابان
 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 پندار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خداوندا زکات شهریاری
ز من مگذر شتاب ار مهر داری
هلا آهسته تر ای برق سوزان
که شد چشمم ز تو ابر بهاری
نمی تاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
عنان درکش پیاده پروری کن
که خورشیدی و عالم بی تو تاری
جدایی نیست این تلخی نزع است
گلوی ما به هجران می فشاری
چو سایه می دود جان در پی تو
گذشت از سایه جان در بی قراری
به روی او دلا بس باده خوردی
بدین تلخی از آن رو در خماری
چه باشد ای جمالت ساقی جان
خماری را به رحمت سر بخاری
نه دست من گرفتی عهد کردی
که ما را تا قیامت دست یاری
ز دست عهد تو از دست رفتم
به جان تو که دست از من نداری
کی یارد با تو دیگر عهد کردن
که تو سنگین دلی بی زینهاری
تو خیره کشتری یا چشم مستت
که بر خسته دلانش می گماری
حدیث چشم تو گفتم دلم رفت
به دریای فنا و جان سپاری
دل من رفت عشقت را بقا باد
در اقبال و مراد و کامکاری
بزی ای عشق بهر عاشقان را
ابد تا کارشان را می گذاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *