+ - x
 » از همین شاعر
 بیست و نهم
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 به جان تو که سوگند عظیمست
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 فرست باده جان را به رسم دلداری
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 بیا امروز ما مهمان میریم

 » بیشتر بخوانید...
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
 رهروان روز
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 آزادی
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما
کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما
آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *