+ - x
 » از همین شاعر
 رسید ترکم با چهره های گل وردی
 آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش
 آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
 مجلس چو چراغ و تو چو آبی
 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
 چهلم

 » بیشتر بخوانید...
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 پیچ در پیچ
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 آزادی
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
  این چهره ی روز گار است
 فصل سبز شعر
 بهار را باور کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما
کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما
آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *