+ - x
 » از همین شاعر
 هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو
 می نروم هیچ از این خانه من
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 سالکان راه را محرم شدم
 سی و دوم
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

 » بیشتر بخوانید...
 قصه ی وفا
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 آن دست ِ دیروزین
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 کیستم من
 خلق
 بودن
 شتر را بچه او گفت در دشت
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما
کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما
آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *