+ - x
 » از همین شاعر
 ز زخم دف کفم بدرید ای جان
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 بده یک جام ای پیر خرابات
 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را

 » بیشتر بخوانید...
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 دعای مادر
 چرا
 آبنوش سپیده
 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی
نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو
تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی که دل باز نداند
چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی
چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید
که مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند
ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت
به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده
مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده
همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی
نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش
به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه
برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا
بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *