+ - x
 » از همین شاعر
 ای دوش ز دست ما رهیده
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار
 چند اندر میان غوغایی
 من از سخنان مهرانگیز
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
 شراب شیره انگور خواهم

 » بیشتر بخوانید...
 آدم، سنگ، آهن
 پارسی
 کوشش نما که شعر نه الهام می شود
 مقام زن
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
 قانون خموشی
 آرزو
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی
سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی
بت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری
تو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازد
رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن را
که تو جبار جهانی همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو
همه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری شنوایی برسانی
همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی
تو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی
که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *