+ - x
 » از همین شاعر
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 مستی امروز من نیست چو مستی دوش
 ای مطرب دل برای یاری را
 بوی دلدار ما نمی آید
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
 ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 روی تو به رنگریز کان ماند

 » بیشتر بخوانید...
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 قشلاق زاده ام
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 خزف و گهر
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
 موسیچه از ضیافت باران گریخته

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی
سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی
بت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری
تو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازد
رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن را
که تو جبار جهانی همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو
همه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری شنوایی برسانی
همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی
تو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی
که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *