+ - x
 » از همین شاعر
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 پنجم
 هین که هنگام صابران آمد
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری

 » بیشتر بخوانید...
 خوشا روزی که خود را باز گیری
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
 خیال من یقین من
 من و زندگی
 اُحُد (3)
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 ساقیا برخیز و درده جام را
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
مگو شب گشت و بی گه گشت بشتاب
مرا در سایه ات ای کعبه جان
به هر مسجد ز خورشیدست محراب
غلط گفتم که اندر مسجد ما
برون در بود خورشید بواب
از این هفت آسیا ما نان نجوییم
ننوشیم آب ما زین سبز دولاب
مسبب اوست اسباب جهان را
چه باشد تار و پود لاف اسباب
ز مستی در هزاران چه فتادیم
برون مان می کشد عشقش به قلاب
چه رونق دارد از مجلس جان
زهی چشم و چراغ جان اصحاب
بخندد باغ دل زان سرو مقبل
بجوشد خون ما زین شاخ عناب
فتوح اندر فتوح اندر فتوحی
توی مفتاح و حق مفتاح ابواب
ز نفط انداز عشق آتشینت
زمین و آسمان لرزان چو سیماب
بر مستانش آید می به دعوی
خلق گردد برانندش به مضراب
خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی
که آن خوبی نمی گنجد در القاب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *