+ - x
 » از همین شاعر
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
 سیدی انی کالیل انت فی زی النهار
 ای عربده کرده دوش با من
 ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام

 » بیشتر بخوانید...
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 گلهای اطلسی
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 استسقا
 پرندگان
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 در میان دو تهی
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای
وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست
ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است
و آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای
ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی
وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای
ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل
در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای
زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای
با اهل گولخن به مواسا چگونه ای
ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری
وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای
عالم به توست قایم تو در چه عالمی
تن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی
وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای
زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبر
ای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی
ور در دلی ز دوده سودا چگونه ای
ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیر
در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

marziye:

ali bod




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *