+ - x
 » از همین شاعر
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 یا ولی نعمتی و سلطانی
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 آن را که به لطف سر بخاری
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
 خدایا رحمت خود را به من ده
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

 » بیشتر بخوانید...
 تهمینه
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 بیا ساقی بیارن کهنه می را
 گل سرخ
 نگاهبان
 رنج دیگر
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 افسوس که نامه جوانی طی شد
 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی
گاه چو مه می رود قاعده شب روی
می کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان
تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را
سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی
وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را
تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست
نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری
خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود
قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست
تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان
تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *