+ - x
 » از همین شاعر
 هر آن دل ها که بی تو شاد باشد
 اول نظر ار چه سرسری بود
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش

 » بیشتر بخوانید...
 در ارتباط آتش و سیگار می سوزم
 متهم کیست
 دگراندیش
 شتر را بچه او گفت در دشت
 جدائی شوق را روشن بصر کرد
 ای پسته ی دهانت شیرین و انگبین لب
 پیوند
 همچو سر روان جريده برو
 فصل وصل
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی
گاه چو مه می رود قاعده شب روی
می کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان
تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را
سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی
وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را
تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست
نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری
خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود
قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست
تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان
تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *