+ - x
 » از همین شاعر
 باز در اسرار روم جانب آن یار روم
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد
 به حریفان بنشین خواب مرو
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 ای بگفته در دلم اسرارها
 رفت عمرم در سر سودای دل

 » بیشتر بخوانید...
 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 نشان دل
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 اصلاً چرا؟
 همت کن
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی
چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو
مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو
چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو
چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم
چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن
جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی
نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی
بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید
کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد
ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز
براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *