+ - x
 » از همین شاعر
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 برخیز و صبوح را برنجان
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 تو کمترخواره ای هشیار می رو
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 تو خدای خویی تو صفات هویی
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد

 » بیشتر بخوانید...
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 ف ا ص ل ه
 کفران
 امشب، هرشب
 رابطه ها
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 یا ران انتحا ری
 ز دست کوته خود زیر بارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
مجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست
زیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد
ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی
چرا نهی تن بی رنج را به بیماری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *