+ - x
 » از همین شاعر
 صد دهل می زنند در دل ما
 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 چند قبا بر قد دل دوختم
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 سلطان منی سلطان منی
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر

 » بیشتر بخوانید...
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 مساحت رنج
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 دل با معرفت
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 دل دریا سکون بیگانه از تست
 و رود خانه ی افتاده بین هر دوی ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
مجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست
زیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد
ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی
چرا نهی تن بی رنج را به بیماری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *