+ - x
 » از همین شاعر
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 دیر آمده ای مرو شتابان
 جان من جان تو جانت جان من
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 بگفتم با دلم آخر قراری
 باوفاتر گشت یارم اندکی
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر

 » بیشتر بخوانید...
 مهمان
 بهار و شاعر محبوس
 مادر
 حافظه
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 ستاره (ادبیات کودک)
 تابستان
 پدرم
 تو در دریا نئی او در بر تست
 بیا با ما مورز این کینه داری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
مجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست
زیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد
ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی
چرا نهی تن بی رنج را به بیماری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *