+ - x
 » از همین شاعر
 حدی نداری در خوش لقایی
 دیدی که چه کرد یار ما دیدی
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 عشق را جان بی قرار بود
 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره
 شاه ما باری برای کاهلان
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

 » بیشتر بخوانید...
 ابر سیاه جامه
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 نازنینم ! مهربانم خوب می دانم
 خم نیرنگ
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
 تا بر لب من آه شرر باری هست
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 سلام الله ما کر اللیالی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا
زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم
در پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا
گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان
جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ای
از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من
اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا
از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج
می کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *