+ - x
 » از همین شاعر
 کار به پیری و جوانیستی
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا
 راز چون با من نگوید یار من
 گه چرخ زنان همچون فلکم
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 

 » بیشتر بخوانید...
 یک اتفاق ساده
 مسلمانی که داند رمز دین را
 دعوای قانونی
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 دنیای مردان
 آن لعل در آبگینه ساده بیار
 مرا در واژه ها جویید
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
 بهار خاموش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتم
که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمست
که صد جا به فریاد جانم رسیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *