+ - x
 » از همین شاعر
 دوست همان به که بلاکش بود
 خزان عاشقان را نوبهار او
 در چمن آیید و بربندید دید
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
 سه روز شد که نگارین من دگرگونست
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم

 » بیشتر بخوانید...
 همچو نی می نالم از سودای دل
 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 نان ماشینی
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
 گفت و گویم با شعر
 تا دل مسکین من در کار تست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باده ده، ای ساقی هر متقی
باده ی شاهنشهی راوقی
جام سخن بخش که از تف او
گردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه را
حاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس
ور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کند
باغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند
تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نور
نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان
ساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم
زیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی
باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟
از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی
رو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهند
جز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب
چند پی هر سخن مغلقی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *