+ - x
 » از همین شاعر
 امیر حسن خندان کن چشم را
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 هر زمان لطفت همی در پی رسد
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ کس مثل جزیره تنها نیست
 جغرافیای ویرانی
 مار در محراب
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟
 تلاوت اشک
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 در چشمانت
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باده ده، ای ساقی هر متقی
باده ی شاهنشهی راوقی
جام سخن بخش که از تف او
گردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه را
حاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس
ور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کند
باغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند
تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نور
نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان
ساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم
زیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی
باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟
از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی
رو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهند
جز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب
چند پی هر سخن مغلقی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *