+ - x
 » از همین شاعر
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 با چنین رفتن به منزل کی رسی
 به جان تو که سوگند عظیمست

 » بیشتر بخوانید...
 اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 تا دل مسکین من در کار تست
 گله از سختی ایام بگذار
 سرگذشت گل غم
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یا ملک المبعث والمحشر
لیس سوی صدرک من مصدر
سر نبری ای سر، اگر سر بری
آن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری
نظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان
بر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فادی لم غیبته
بعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران
برتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه
عمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم
سرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلما
اسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون
بر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به
هل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زر
جوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتنا
افتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم
دین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی
قد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقا
زن نشود حامله از سعتری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *