+ - x
 » از همین شاعر
 مست رسید آن بت بی باک من
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 آب زنید راه را هین كه نگار می رسد
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 برخیز و بزن یکی نوایی
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

 » بیشتر بخوانید...
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 به غير از آستانت جا ندارم
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 بمب خوشه ای
 گریه
 پیوند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یا ملک المبعث والمحشر
لیس سوی صدرک من مصدر
سر نبری ای سر، اگر سر بری
آن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری
نظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان
بر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فادی لم غیبته
بعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران
برتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه
عمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم
سرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلما
اسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون
بر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به
هل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زر
جوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتنا
افتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم
دین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی
قد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقا
زن نشود حامله از سعتری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *