+ - x
 » از همین شاعر
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 هم به درد این درد را درمان کنم
 پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا
 هلا ای آب حیوان از نوایی
 جان ما را هر نفس بستان نو
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم

 » بیشتر بخوانید...
 شطرنج
 در انتحار لحظه ها
 قتل عام
 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
 همسایه
 قلمم زاده نیزار غم است
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

یا ملک المبعث والمحشر
لیس سوی صدرک من مصدر
سر نبری ای سر، اگر سر بری
آن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری
نظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان
بر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فادی لم غیبته
بعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران
برتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه
عمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم
سرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلما
اسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون
بر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به
هل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زر
جوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتنا
افتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم
دین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی
قد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقا
زن نشود حامله از سعتری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *