+ - x
 » از همین شاعر
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
 کار من اینست که کاریم نیست
 تلخی نکند شیرین ذقنم
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 جان آمده در جهان ساده
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 راز چون با من نگوید یار من
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی

 » بیشتر بخوانید...
 سحرها در گریبان شب اوست
 بادها
 ز آهم مجویید تأثیر را
 سرود ملی
 دختر و بهار
 یک قطره آب بود با دریا شد
 عشق رويد ز زمين دل من
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 اسیر
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست
بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *