+ - x
 » از همین شاعر
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 دیده ها شب فراز باید کرد
 نفسی بهوی الحبیب فارت
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 ما که باده ز دست یار خوریم

 » بیشتر بخوانید...
 پاییز
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 ای عشق
 بیا تا کار این امت بسازیم
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 صبحگاه مراد
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
 ایدل تو به اسرار معما نرسی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
سرمست همی گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم از خانه خمار مرا یافت
بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت
گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابد
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست
وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان
دستار برو گوشه دستار مرا یافت
من از کف پا خار همی کردم بیرون
آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله
امروز مه اندر بن انبار مرا یافت
از خون من آثار به هر راه چکیدست
اندر پی من بود به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت
در کام من این شست و من اندر تک دریا
صاید به سررشته جرار مرا یافت
جامی که برد از دلم آزار به من داد
آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت
این جان گران جان سبکی یافت و بپرید
کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *