+ - x
 » از همین شاعر
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 فریاد ز یار خشم کرده
 آه از عشق جمال حوریی
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

 » بیشتر بخوانید...
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 مرگ
 من و اختیار
 یک قطره آب بود با دریا شد
 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 نیمه راه
 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین
ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو
ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرس
ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا
ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر
آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور
ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *