+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان و قوام جمله جان ها
 انجیرفروش را چه بهتر
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 هر روز بامداد سلام علیکما
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 چون عشق کند شکرفشانی
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را

 » بیشتر بخوانید...
 از کابل تا دوبی
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
 محاق
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 دانه های انار
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
 فصل انسان درو
 هوای وصل جانام گرفته است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خوف آدمی را از درونست
ولیکن هوش او دایم برونست
برون را می نوازد همچو یوسف
درون گرگی ست کو در قصد خونست
بدرد زهره او گر نبیند
درون را کو به زشتی شکل چونست
بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبونست
الف گشت ست نون می بایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست
اگر نه خود عنایات خداوند
بدیدستی چه امکان سکون ست
نه عالم بد نه آدم بد نه روحی
که صافی و لطیف و آبگون ست
که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنونست
نمی گویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزونست
خداوندی شمس الدین تبریز
ورای هفت چرخ نیلگونست
به زیر ران او تقدیر رامست
اگر چه نیک تندست و حرونست
چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنونست
که پیش همت او عقل دیده ست
که همت های عالی جمله دونست
کدامین سوی جویم خدمتش را
که منزلگاه او بالای سونست
هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسونست
نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او این ها شجونست
ایا تبریز خاک توست کحلم
که در خاکت عجایب ها فنونست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *