+ - x
 » از همین شاعر
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 از این پستی به سوی آسمان شو
 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 نتانی آمدن این راه با من
 سی ام
 مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
 ای دل صافی دم ثابت قدم

 » بیشتر بخوانید...
 تصویر آرزوها
 مهار تبسم
 زعشاق رنجیدنت را بنازم
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 شعری برای جنگ
 قلندر جره باز آسمانها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سماع آرام جان زندگانیست
کسی داند که او را جان جانست
کسی خواهد که او بیدار گردد
که او خفته میان بوستان ست
ولیک آن کو به زندان خفته باشد
اگر بیدار گردد در زیان ست
سماع آن جا بکن کان جا عروسیست
نه در ماتم که آن جای فغانست
کسی کو جوهر خود را ندیدهست
کسی کان ماه از چشمش نهانست
چنین کس را سماع و دف چه باید
سماع از بهر وصل دلستان ست
کسانی را که روشان سوی قبله ست
سماع این جهان و آن جهانست
خصوصا حلقه ای کاندر سماعند
همی گردند و کعبه در میانست
اگر کان شکر خواهی همان جاست
ور انگشت شکر خود رایگانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *