+ - x
 » از همین شاعر
 ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
 ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 آرایش باغ آمد این روی چه روی است این

 » بیشتر بخوانید...
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 ترا از آستان خود براندند
 پنجره ات را ببند
 با گیج ها در توکیو
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
دفع مده، دفع مده، ای مه عيّار بیا
عاشق مهجور نگر، عالم پُر شور نگر
تشنه ی مخمور نگر، ای شه خمّار بیا
پای تویی،دست تویی،هستی هر هست تویی
بلبل سر مست تویی، جانب گلزار بیا
گوش تویی، دیده تویی، وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی، بر سر بازار بیا
از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص كنان بی دل و دستار بیا
روشنی روز تویی، شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی، ابر شكر بار بیا
ای علم عالم نو، پیش تو هر عقل گرو
گاه میا، گاه مرو، خیز بیكبار بیا
ای دل آغشته بخون، چند بود شور و جنون
پخته شد انگور كنون، غوره میفشار بیا
ای شب آشفته برو، وی غم نا گفته برو
ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا
ای دل آواره بیا، وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
ای نفس نوح بیا، وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا، صحّت بیمار! بیا
ای مه افروخته رو، آب روان در دل جو
شادی عشّاق بجو كوری اغیار بیا
بس بود ای ناطق جان، چند ازین گفت زبان؟
چند زنی طبل بیان؟ بی دم و گفتار بیا


تا کنون ۲ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محسن:

دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ
یا حجه ابن الحسن عجل الی ظهورک




سعیده:

الهم عجل لولیک الفرج




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *