+ - x
 » از همین شاعر
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
 بیا کامروز بیرون از جهانم
 اگر خورشید جاویدان نگشتی

 » بیشتر بخوانید...
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
 سحرها در گریبان شب اوست
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 جرقه ها
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
 حیف نیست ؟
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

رَستم ازین نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا
رَستم ازین بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا
قافیه و مغلطه را، گو همه سیلاب بُبر
پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا
ای خمشی مغز متی، پردۀ آن نغز منی
کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
برده ویران نبود عشر زمین، کوچ و قلان
مست و خرابم، مطلب در سخنم نقد و خطا
تا که خرابم نکند، کی دهد آن گنج بمن ؟!
تا کی بسیلم ندهد، کی کشدم بحر عطا؟!
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر
خشک چه داند ، چه بود ترللا ترللا
آینه ام، آینه ام، مرد مقالات نه ام
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر، چرخ زنان همچو قمر
چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
عارف گوینده ! بگو، تا که دعای تو کنم
چونکِ خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقه ی من از تو دریغی نبود
وانکِ ز سلطان رسدم نیم مرا نیم ترا
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق بمن
چشمه ی خورشید بود جرعه ی او را چو گدا
من خمُشم خسته گلو، عارف گوینده بگو
زانکِ تو داود دمی، من چو کُهم رفته ز جا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *