+ - x
 » از همین شاعر
 روی بنما به ما مکن مستور
 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
 تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!

 » بیشتر بخوانید...
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 جنگل
 دیدار در کوه قاف
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
 اشارتی
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 اصلاً چرا؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش
پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو
رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم
کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود
چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین
هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را
شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند
باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن
شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا
بر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی
اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *