+ - x
 » از همین شاعر
 جانا بیار باده که ایام می رود
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
 ساقی برخیز کان مه آمد
 نیست در آخر زمان فریادرس
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا

 » بیشتر بخوانید...
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 نغمه ی روسبی
 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
 لبالب شد چنان جام شهودم
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 مجال
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 چون بلبل مست راه در بستان یافت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش
پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو
رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم
کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود
چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین
هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را
شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند
باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن
شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا
بر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی
اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *