+ - x
 » از همین شاعر
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
 عشق را جان بی قرار بود
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
 اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست

 » بیشتر بخوانید...
 گریه
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 قصه سنگ و خشت
 حریق سرد
 اگر تو گرم و من سردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام
حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغله زنگله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *