+ - x
 » از همین شاعر
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 عطارد مشتری باید متاع آسمانی را
 صد دهل می زنند در دل ما
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست

 » بیشتر بخوانید...
 انتظار
 عزت سرخ
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 انسان نامریی
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 انتخاب
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو
دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم
گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان
بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو
نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او
پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب
تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور
لا یتناهی و لن جت بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او
بی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سبب
هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *