+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 حلقه ی دل زدم شبی در هوس سلام دل
 من با تو حدیث بی زبان گویم
 هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 یا راهبا انظر الی مصباح
 طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد زیر آب
 نیم من
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 گلوی قلمم
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 عاشقانه
 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی
 شاعران راست می گویند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو
دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم
گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان
بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو
نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او
پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب
تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور
لا یتناهی و لن جت بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او
بی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سبب
هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *