+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 بیست و یکم
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 منم فانی و غرقه در ثبوتی
 بیا ساقی می ما را بگردان
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 ای دشمن روزه و نمازم

 » بیشتر بخوانید...
 علاج چشم عمر
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 من کیستم؟
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو
دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم
گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان
بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو
نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او
پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب
تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور
لا یتناهی و لن جت بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او
بی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سبب
هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *