+ - x
 » از همین شاعر
 ای خفته به یاد یار برخیز
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 آن سفره بیار و در میان نه
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق
 من طربم طرب منم زهره زند نوای من

 » بیشتر بخوانید...
 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 غزل بزرگ
 بهار
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
 ابریشم و عصل
 حال خونین دلان که گوید باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما
در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو
چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما
هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم
گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما
هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا
آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان
زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر
کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما
روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو
از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما
باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من
هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما
جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی
باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما
فلسفیک کور شود نور از او دور شود
زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما
فلسفی این هستی من عارف تو مستی من
خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *