+ - x
 » از همین شاعر
 طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 من اگر پرغم اگر شادانم
 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
 عاشقی و بیوفایی کار ماست
 خیک دل ما مشک تن ما
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی

 » بیشتر بخوانید...
 من و یک گوشه تنهایی
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 شور نوا
 نزد من به ز وصل هجرانست
 متهم کیست
 حسن خدایی
 این قافله عمر عجب میگذرد
 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان
بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم
گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را
ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان
فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان
نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را
شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا
راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا
بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
صبح دم سرد زند از پی خورشید زند
از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند
چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است
عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن
گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *