+ - x
 » از همین شاعر
 بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
 آن دلبر من آمد بر من
 من از این خانه به در می نروم
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 آن مطرب ما خوشست و چنگش
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 یا ساقی المدامه حی علی الصلا
 بیا ای زیرک و بر گول می خند

 » بیشتر بخوانید...
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 پاندول ساعت
 قصیده ی نور
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 از دل جنگل انبوه ...
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 ای زادگاه من
 یکی از حجرهٔ خلوت برونی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان
بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم
گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را
ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان
فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان
نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را
شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا
راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا
بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
صبح دم سرد زند از پی خورشید زند
از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند
چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است
عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن
گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *