+ - x
 » از همین شاعر
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 بباید عشق را ای دوست دردک
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او

 » بیشتر بخوانید...
 عطش
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
 بوزینه و انسان
 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب
 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 چگونه راه میدهی
 قصه پرداز
 فدای چشم نمناکت شوم يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است
هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست
ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ای
عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست
پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا
چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست
همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور
وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *