+ - x
 » از همین شاعر
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 آفتابی برآمد از اسرار
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 باز نگار می کشد چون شتران مهار من
 انا لا اقسم الا برجال صدقونا
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 باده ده، ای ساقی هر متقی
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان

 » بیشتر بخوانید...
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 از تو چه پنهان
 هم میهنم
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا
چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر
خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا
من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها
زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر
قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا
آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل
در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا
سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد
ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا
خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را
چونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما
از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند
بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا
دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام تو
هست خیال بام تو قبله جانش در هوا
بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس
آب حیات جان تویی صورت ها همه سقا
دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو
نعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا
می شنود دعای تو می دهدت جواب او
کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا
گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی
آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا
چرخ زنان بدان خوشم کب به بوستان کشم
میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را
باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان
شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما
شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه
شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *