+ - x
 » از همین شاعر
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 هفدهم
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 ای ظریف جهان سلام علیک
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی

 » بیشتر بخوانید...
 امشب به زلف های خیالم رسن شدی
 ترا در خویش می بینم
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 ای آتش خموش شده در میان دود
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 ههههههههه
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 رهروان روز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ
با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر
بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا
مست شوند چشم ها از سکرات چشم او
رقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا
بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت
این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما
گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع
جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان
ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی
تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا
چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین
گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا
هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم
جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا
جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان
نادره زمانه ای خلق کجا و تو کجا
بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی
کارگه وفا شود از تو جهان بی وفا
ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف
جانب بزم می کشی جان مرا که الصلا
دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری
مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا
آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب
گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا
جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم
کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما
خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان
تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا
کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی
کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب
هم به زبانه زبان گوید قصه با شما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *